تبلیغات
به استودیو بهرنگ خوش آمدید - داستان های کوتاه شبنم قلی خانی

داستان های کوتاه شبنم قلی خانی

دوشنبه 24 اسفند 1388 10:17 ق.ظ

نویسنده : msk
ارسال شده در: خبرهایی از دنیای سینما ،
چند وقت پیش در مورد داستانهای کوتاه شبنم قلی خانی پستی گذاشته بودیم که حالا اونارو براتون کاملتر میذارم.

اولین داستان
:

طلا
یه روز قبل از عروسی مهناز دختر دائی امیر بود که امیر تصمیم خودشو گرفت،می خواست با طلا ازدواج کنه.تصمیم گرفت بعد از عروسی مهناز هر جور شده به پدرومادرش بگه گرچه میدونست پدرش تا اصل و نسب خانواده دختر رو ندونه راضی به ازدواج پسرش نمیشه ومادرش که کلی دخترای رنگ ووارنگ واسه امیرزیر نظرداشت حتما شیرشو حرومش می کرد،ولی امیر غیر از طلا به هیچ کس دیگه ای نمی تونست فکر کنه!

اصلا خودشم نمی دونست چی شد که تو این شش ماه یه ذره یه ذره عاشق شده بود؟

همیشه اول سعی می کرد یه دختر خوب وبا اصالت که خانوادش هم بپسندند پیدا کنه بعد عاشق بشه که هیچ وقتم نمی شد!اما این بار بدون اینکه راجع به طلا هیچی بدونه عاشقش شده بود.

همه چی از همون پیاده روی های هر روزه تو توچال شروع شده بود،اکثر آدما دو نفری پیاده روی می کردند فقط امیر بود که تنها پیاده روی میکرد،اونم به توصیه واجبار پدرش که گفته بود پیاده روی قلبو راه میاندازه،قلبش راه افتاده بود از وقتی طلا رو دیده بود!

بیست بار،سی بار،شایدم چهل بار چشم تو چشم از مقابل هم گذشته بودند،صورت طلا هیچ حسی نداشت و همین امیرو بیشتر جذب میکرد.

گاهی به ایستگاه اول که میرسیدند یه دلستر یا آب معدنی می خرید ورو یه صندلی می نشست وخیره به منظره شهر نگاه میکرد و امیر خیلی دورتر از او می نشست ونگاهش میکرد.از خودش که جرات نزدیک بهش و نداشت بدش می اومد،بالاخره بعد از شش ماه تصمیم خودشو گرفت تقریبا یک قدم مانده بود به طلا برسه سلام داد ،طلا برگشت و نگاهش کرد انگار زیر لب سلام کرد یا شاید امیر اینطور حس کرد.

روز های بعد امیر به خودش اجازه میداد که کنار طلا راه بره ،گاهی امیر حرف میزد ،حرفهای معمولی از قبیل اینکه :هوا امروز خیلی خوبه !شمام مثل من تنها پیاده روی می کنید؟و.......وطلا فقط راه می رفت،خیلی اهل حرف زدن نبود.

فقط موقع سلام و خداحافظی حرف میزد اونم خیلی مختصر:سلام ،حالتون خوبه؟خدانگهدار ،خسته نباشید!یکبار هم که امیر اسمش رو پرسیده بود و او زیر لب گفته بود طلا،همین!

تو تمام این چند ماه امیر هر روز طلا رو دیده بود،روزا تو خیالش،عصرا موقع پیاده روی و شبها تو خوابهاش.

امیر از اول هفته عزای روز پنج شنبه رو گرفته بودکه عروسی دختر دائی مهنازش بود،میدونست نمیتونه بیاد پیاده روی،مجبور بود از ساعت سه و چهار با مادروپدرش سر عقد حاضر بشه،بهر حال پدر امیر رو این رسمهای خانوادگی خیلی حساس بود ومادرش هم که بالاخره عروسی دختر برادرش بود و از امیر انتظار داشت ،چاره ای نبود باید میرفت.

روز پنج شنبه حالش از همیشه بدتر بودبه خاطر عروسی دختر دائی نازواطواریش باید از دیدن طلا محروم میشد،عقد با تمام هیاهوهاش تموم شد ومراسم عروسی شروع شد،امیر حوصله هیچ کس و نداشت حتی یکی دو تا از پسر های هم سن وسالش این موضوع رو فهمیده بودن و گاهی بهش تیکه می انداختن که:چیه بابا نکنه عاشق شدی؟آره امیر خودشم میدونست که عاشق شده ،وقتی به عروس وداماد نگاه می کردخودش وطلا رو جای اونا فرض میکرد وقند توی دلش آب می شد.

یکدفعه بین جماعتی  که اون وسط داشتن خودشونو تیکه پاره می کردن که برقصن امیر انگار یه چهره آشنا دید.....

دهانش از تعجب باز مونده بود،خودش بود اشتباه نمی کرد ،طلا!تو عروسی دختر دائیش!تمام اجزای صورت طلا رو خوب می شناخت تو این چند ماهه خیلی به صورتش نگاه کرده بود،خودش بود دست در دست یک مرد میانسال با حلقه ای در دستش!

حال امیر بد بود خیلی بد،باور نمی کرد.یکی دو بار از جلوی چشم طلا رد شد ،حتی یک بار چشم تو چشم طلا شد ولی طلا سریع نگاهشو از روی صورت امیر گرفت. امیر از یکی دو نفر از فامیلها پرسید که اینا کی ان؟هیچ کس اونا رو نمی شناخت   بالاخره تو اون هیاهو زن دائی شو پیدا کرد و از اون پرسید،صدای خنده زن دائی و جمله ای که گفت آزارش داد:پسر عموی داماده امیر جون،اون دخترم تازه عقد کرده یه بیست سالی از خودش جوونتره!

و امیر که انگار بیست سال پیر شد.

 داستان ها ی دیگر این بازیگر رو میتونید در ادامه مطلب بخونید.
دوست خوب بچگی
وقتی از تاكسی پیاده شد و تابلوی كوچه رو دید كه روش نوشته بود كوچه شهید مرتضی محمدی بی‌اختیار یاد سالها پیش افتاد و اون خاطرة تكراری باز براش زنده شد.
ظهر داغ تابستان بود از آن موقع‌ها كه آدم هیچ كاری ندارد بكند مثل آلان نبود كه حداقل بشود از بیكاری فیلمی دید یا مثلاً كمی پای كامپیوتر نشست.
مادر مریم طبق معمول تمام ظهرهای دیگر خوابیده بود و مریم مشغول نگاه كردن عكسهای بوردا بود می‌خواست یك مدل قشنگ پیدا كند تا مادرش برایش لباس بدوزد گاهگاهی هم نگاهی به مادرش می‌انداخت و به خوابیدن مادرش خنده‌اش می‌گرفت، بعضی وقتها هم با نوك موهایش ور می‌رفت و مثلاً موخوره‌های موهایش را می‌كند این بهترین فرصت بود كه اینكار را بكند چون اگر مادرش می‌دید باز دعوایش می‌كرد كه آنقدر به موهایت دست نزن، در همین حال و هوا شنید كسی فریاد می‌زند دزد، دزد، صدای زنی بود كه از كوچه می‌آمد خیلی تعجب آور بود چون تا آن موقع در كوچه مریم اینها دزدی اتفاق نیفتاده بود. مریم دوید به سمت پنجره از صدای دویدن مریم، مادر هم از خواب پرید.
- چته بچه اگه گذاشتی یك ساعت بخوابیم.
- مامان بدو بدو دزد اومده.
و انوقت مادر مریم از جا پرید و به سرعت برق رفت سمت پنجره
زنی با چادر مشكی وسط كوچه ایستاده بود و فریاد می‌زد : دزدو بگیرین، دزد شوهرو بگیرین حالا دیگر فریادهایش بقدری بلند شده بود كه تمام همسایه‌ها مثل مریم اینا از پنجره سرك می‌كشیدند بعضی‌ها هم فضولی امانشان را بریده بود و مدام از زن سوال می‌كردند :
كی دزدِه خانوم؟ چی رو دزدیدن... شوهرتو؟ هر چی دیده بودیم به جز دزد شوهر...
زن به سمت خانة گلناز اینا می‌رفت و زنگ می‌زد.
گلناز دوست صمیمی مریم بود كه از اول دبستان با هم در یك میز می‌نشستن و تمام رازهایشان را بهم می‌گفتند.
مریم داشت از تعجب شاخ در می‌آورد مادرش هیچ نمی‌گفت و فقط گاهی كه صدای فحش و ناسزای زن بلند می‌شد سری به علامت تأسف تكان می‌داد.
زن دوباره زنگ می‌زد و با فریاد می‌گفت بر پدر و مادرش لعنت هر كی زنِ شوهر من شده، شوهرت شهید شده رفته بهشت اونوقت تو با این كارات آتیش جهنم رو برای خودت می‌خری.
مریم گریه‌اش گرفته بود اصلاً باورش نمی‌شد كه این همه بد و بیراه و داره به مادر گلناز می‌گه.
مطمئن بود منظورش مهین خانم مادر گلنازه، چون پنج سالی می شد كه پدر گلناز شهید شده بود مریم اونوقت‌ها كلاس سوم دبستان بود و خوب یادش می‌اومد اون روزی رو كه خبر شهادت بابای گلناز و به مهین خانم گفتن، اونروز همة همسایه‌ها ریخته بودن وسط كوچه و مهین خانوم فقط جیغ می‌زد و لپاشو می‌كند و مریم كه خیلی ترسیده بود از پشت در حیاط یواشكی كوچه رو نگاه می‌كرد. بعداً همه فهمیدن كه چرا مهین خانوم خیلی ناراحت بود آخه قرار بود بابای گلناز دو روز دیگه خدمتش تموم بشه و برگرده!
زن دوباره اومده بود وسط كوچه و این بار داشت به شوهر خودش فحش می‌داد : بی‌غیرت زن و بچه خودتو ول كردی اومدی سراغ زن و بچه مردم؛ به قول خودت صواب زن شهید و گرفتن، خاك بر سرت، كاش به زمین گرم می‌خوری!
زن چادری بعد از یك ساعتی كه داد و هوار كرد راهش و كشید و رفت، و در تمام این مدت از پنجره خانه گلناز اینا نه هیچ صدایی آمد و نه حتی نوری دیده شد. تمام اون روز زنهای همسایه راجع به این جریان با هم حرف زدند هر كسی چیزی می‌گفت عصمت خانم كه به مادر مریم گفته بود چند ساله كه مهین خانم با یه مردی ازدواج كرده حتماً شوهر این زنه بوده دیگه!
ولی مریم مطمئن بود دروغه چون تا همین چند روز پیش هر وقت كه می‌رفت خونة گلناز اینا ندیده بود مردی تو خونه باشه!
و تعجب همة همسایه‌ها از این بود كه مهین خانم كه تو این پنج سال پیراهن مشكی رو از تنش در نیاورده چطور می‌تونه این كار و كرده باشد.
فردا صبح از گلناز خبری نشد، پس فردا هم نشد مریم می‌خواست بهش تلفن بزنه ولی پیش خودش فكر كرد نكنه گلناز فكر كنه می‌خوام فضولی كنم.
چند روزی گذشت تا اینكه همه فهمیدن گلناز اینا از این محل رفتند، حتماً شبانه اسباب كشی كرده بودند و گرنه مریم می‌فهمید.
اما هنوزم بعد از سالها هر بار كه تابلوی كوچه رو می‌دید دلش برای گلناز پر می‌كشید و هزار تا سئوال بی‌جواب تو ذهنش نقش می‌بست

پری
پله ها  رو دو تا یكی پایین رفت آنقدر عجله داشت كه منتظر آسانسور نموند وقتی تو ماشین نشست و استارت زد،اول از همه یه نفس عمیق كشید، حس كرد هوا تا انتهای قلبش می ره، و انگار یه بار دیگه پیش خودش تو به كرد خدایا غلط كردم، بار آخرمه: ساعت ماشین چهار و ربع رو نشون می داد، پیش خودش فكر كرد خوبه، حمید تا ساعت 5 وقت داره. همه چیزو مرتب كنه.

اولین بارونای پاییزی شروع شده بود و پری باز هم پیش خودش فكر كرد چرا بیشتر مردم چتر مشكلی دارن؟چترای رنگی رو زیر بارون همیشه دوست داشت صدای موبایلش اونو از حال خودش بیرون آورد،sms حمید بود: عزیزم كی گفته كه حرفای عاشقونه آدمو هوایی می كنه؟ من می گم این حرفا آدمو زنده می كنه، پری دوستت دارم این ترافیك لعنتی تمومی نداشت فقط كافی بود چند قطره بارون بباره اونوقت ترافیك بی بهانه شروع می‌شد، ولی برای این وقتای پری خوب بود می تونست دیرتر برسه خونه و تو راه با خودش خلوت كنه.
امروز حالش از همیشه بدتر بود، این عذاب و جدان لعنتی داشت خفه اش می‌كرداینبارم گفته بود ترو خدا پرستو چیزی نفهمه همه چی رو جمع و جور كن، "تو هردفعه باید اینو بگی پری" و بعد پری از در اومده بود بیرونخودشم نمی دونست چرا نمیتونه تمومش كنه و هر بار كه می گه بار آخرمه بازشروع می شه، صدای بوق ممتدماشین پشتی اونو به خودش آورد، ترافیك یكمی روان شده بود ماشینها عین دونه هایتسبیح پشت هم ردیف بودن و آروم آروم جلومی رفتن.پری هر چقدر فكر می‌كرد یادش نمی اومد از كی شروع شده بود شاید ازهمون مسافرت دسته جمعی كه سه سال پیشرفته بودن شمال، چقدر سه تایی با هم كنار دریا قدم زده بودند پرستو اهل ورزش نبودپری و حمید والیبال، بازی می‌كردند، دوچرخه سواری می كردن شبها می نشستند با هم فیلم نگاه می‌كردند البته پرستو رو كاناپه كنار شومینه چرت میزد بعد راجع به فیلمها باهم بحث می‌كردند پری فهمیده بود چه علایق مشتركی با حمید داره دیگه كم كم داشت به خونه نزدیك می‌شد صدای آواز حمید توی گوشش بود: تو ای پری كجایی كه رخ نمی نمایی..."تو فقط همین آهنگو بلدی بخونی حمید" و صدای خندۀ حمید كه می خندید ومیخندید توآئینه یه نگاهی به صورتش كرد سیاهی مداد چشم و كه دور چشمش پخش شده بود پاككرد تلفنش زنگ خورد اسم پرستورو كه  رو صفحه تلفن دید خشكش زد: یعنی پرستو این موقع با من چی كار داره؟سریع گوشی رو برداشت: سلام پرستو جون خوبی؟ چه خبر؟صدای پرستو شادتر از همیشه بود:یه خبر خوب

- خوب بگو دیگه جون به لبم كردی

- من دارم مامان می شم

- چی؟ وای مباركه (پری نمی دونست چی بگه) كی فهمیدی؟

- امروز، می خواستم زودتر ازاداره برم خونه جواب آزمایشو به حمید بگم ولی اول

اومدم پیش مامانم.

پری دیگه هیچی نشنید بغضش تركید، گریه كرد ، گریه كرد، گریه كرد

من و ایچیرو
وقتی محسن ، زنش و دخترکوچکش که حآلآ پنج سآلش بود آمدند عید دیدنی به خآنه مآن،نآخودآگآه زل زده بودم به دختر کوچک محسن که دآشت بآ عروسکش بآزی میکرد و به یآد سآلهآ پیش افتادم

آن سال عید هم طبق معمول عمه جان با دو پسر شیطانش به تهران آمدند تا تمام سیزده روز عید رادر کنار ما بگذرانند،یادم نیست چند روز از شروع سال نو گذ شته بود که باز من و محسن (پسر کوچک عمه) با هم دعوایمان

شد،او یک دست عروسکم را می کشید و من دست دیگر عروسک را

اسمش ایچیرو بود، چون ژاپنی بود این اسم را برایش انتخاب کرده بودم،بدنش پنبه ای بود ولی صورت ودستهایش پلاستیکی بودند،با یک شلوار یکسره قرمز وکفشهای مشکی و کلاهی از همان پارچه لباس و موهای

قهوه ای که روی پیشانی اش را گرفته بود،تمام عشق و زندگی من در ده سالگیم بود

وقتی دو سال قبلش مامان وبابا از سفر ژاپن برگشتند دو چیز مرا انقدر خوشحا ل کرد که دوهفته دوری از مادرم

را فراموش کردم:یکی وجود ایچیرو بود و دیگری تلویزیون رنگی هیتاچی که با بد بختی از فرودگاه به خانه رسید وحالا محسن فکر می کرد میتواند عروسکم را از چنگم در آورد!

من فقط جیغ میزدم ودست عروسک را می کشیدم ومحسن هم برای اینکه بیشتر منرا حرص بدهد مدام می گفت الهی ایچیرو بمیره!

و باز جیغ وداد من که بلند تر می شد و گاهی فحشهای عمه ام که از اتاق دیگر خطاب به محسن شنیده میشد،ولی او اصلا به روی خودش نمی آورد و عروسک را بیشتر به سمت خودش می کشید.

من پاهایم را به زمین می کوبیدم ومامانم را صدا میزدم ،دلم می خواست همان موقع و همان جا محسن بمیرد و من راحت شوم!

قدرت هر دویمان زیاد شده بود و هر کدام بیشتر عروسک را به طرف خودمان می کشیدیم،گاهی مامان از توی آشپزخانه بلند می گفت:محسن جان با هم دوست باشید و من بیشتر حرصم میگرفت که عجب مادری نمی آید ببیند چه بر سر دخترش می آورند،

که ناگهان به گوشه ای پرتاب شدم،وقتی چشمم راباز کردم محسن در گوشه دیگر اتاق افتاده بود و در دستش یک دست ایچیرو بود !

دیگر چیزی نفهمیدم،تمام دنیا دور سرم چرخید وچشمها یم سیاهی رفت وفقط گریه کردم،آنقدر گریه کردم که فکر می کنم از حال رفتم چون وقتی چشمم را باز کردم مادرم و عمه ام وخواهرم دورم را گرفته بودندو از آن محسن بی ادب خبری نبود(احتمالا عمه در اتاقی زندانی اش کرده بود).

خواهرم با مهربانی دست ایچیرو را که به بدنش دوخته بود نشانم داد گرچه من میدانستم دست دوخته شده مثل دست اول نمیشود.

وحالا دختر کوچک محسن در گوشه ای با عروسکش بازی می کرد و محسن چه با مهربانی نگاهش می کرد!

لیلا
تمام مسیر رو دویده بود، کم کم داشت نفسش بند می آمد، از خیابان که رد شد چادرش را کنار زد و یه نگاهی به بچه کرد، لبای کوچیک و قرمز رنگ سایه خشک شده بود، زیر لب گفت الان می رسیم خونه مامان جون بهت شیر می دم، انوقت انگار بچه لبخند زد یا شاید لیلا اینطوری حس کرد.
کم کم داشت دل دردش شروع می شد ولی چقدر زود، این بهیاری که عصمت خانم معرفی کرده بود گفته بود یه دو ساعتی طول می کشه تا آمپول اثر خودشو بکنه، نه، نمی خواست به این چیزا فکر کنه واسه همین سرعتشو تندتر کرد. از کنار طلا فروشی اکبر آقا که رد می شد به توگردنی یاقوت قرمز که چند روز پیش هم دیده بود دوباره نگاه کرد. رفت تو عالم رویا و گردنبندو رو سینه اش حس کرد.
باز زیر دلش تیر کشید. چند قدم می دوید، چند قدم راه می رفت، خدا کنه عباس هنوز نرسیده باشه خونه، به عباس چی بگم، اگر اون بفهمه که دنیا رو سرم خراب می شه. چادرش رو کنار زد و یه نگاه دیگه به سایه شش ماهش انداخت، خب واقعا زود بود، بچه پشت بچه که چی؟ مگه ما کجا رو گرفتیم که اینا بخوان بگیرن. حالا کی می خواست اینا رو به عباس حالی کنه، می گفت گناهه، اونم کبیره.
ولی لیلا اعتقادی به این حرفا نداشت، اگه بچه رو به دنیا بیاری و نتونی از پس خرجش بر بیای گناهه، سر حاملگی سایه هم این بحث ها رو داشتن، لیلا می گفت زوده عباس می گفت نعمت خداست. لیلا می گفت آخه با مسافر کشی،اونم با یه موتور فکسنی، نمی تونی خرج سه نفر رو بدی، اما مرغ عباس یه پا داشت.
پیچید تو کوچه، هوا داشت کم کم تاریک می شد، انگار سردش بود. حس می کرد با یه تیغ دارن زیر شکمشو   پاره می کنن. بچه داشت نق می زد. لیلا دیگه حتی نمی تونست بچه رو زیر چادرش جا به جا کنه.
به سختی از جوب وسط کوچه رد شد، چراغ های خونه ها یکی یکی روشن می شد، حس می کرد هر یه قدمی که بر می داره بیشتر سردش می شه، به پیشونیش دست کشید دستش خیس خیس شد، آب دهنشو قورت داد.
به عباس چی بگم؟ ... از پله های زیرزمین افتادم؟ یا از روی نردبون ...
تو کوچه نزدیک خونه که رسید دید چراغ های خونه روشنه، عباس زودتر از اون اومده بود.صدای اذان از مسجد محل به گوشش میرسید، رفت تو خونه و در رو محکم بست.



آموزش کسب درآمد در خانه

بدون نیاز به تخصص خاص

ویژه ی محصلین، افراد خانه دار و شغل دوم

درآمد اولیه ی تضمینی حداقل 50.000 تومان در یک ماه

حداقل با 1 ساعت کار در روز

آموزش کسب درآمد در خانه

دیدگاه ها : () 




برچسب ها: شبنم قلی خانی ، داستان ، داستان کوتاه ، داستان کوتاه شبنم قلی خانی ، قلی خانی ، بازیگر ، سینما ، تلویزیون ، بازیگر سینما ، بازیگر تلویزیون ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 24 اسفند 1388 04:27 ب.ظ



real psychics
شنبه 15 مهر 1396 10:11 ب.ظ
چه می شود، من می خواهم برای این وب سایت برای به دست آوردن داغترین به روز رسانی مشترک، بنابراین در کجا می توانم آن را انجام دهید لطفا کمک کند.
How much does it cost to lengthen your legs?
دوشنبه 27 شهریور 1396 10:34 ب.ظ
I delight in, result in I found exactly what I used to be having a
look for. You have ended my four day lengthy
hunt! God Bless you man. Have a nice day. Bye
Foot Problems
شنبه 7 مرداد 1396 09:48 ق.ظ
It is actually a great and useful piece of information. I am
glad that you simply shared this useful information with us.

Please keep us informed like this. Thank you for sharing.
Emely
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 09:44 ق.ظ
I got this site from my friend who informed me regarding this
site and now this time I am visiting this site and reading very informative articles here.
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 01:24 ق.ظ
I really love your site.. Pleasant colors & theme. Did you make this web site yourself?

Please reply back as I'm wanting to create my very own website
and want to know where you got this from or just what the theme is named.
Thanks!
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 09:49 ق.ظ
Hi, i think that i saw you visited my site so i came
to “return the favor”.I am attempting to find
things to improve my site!I suppose its ok
to use a few of your ideas!!
BHW
شنبه 19 فروردین 1396 07:09 ق.ظ
Someone necessarily lend a hand to make seriously articles I would state.
That is the very first time I frequented your web page and so far?

I surprised with the analysis you made to create this actual submit extraordinary.
Fantastic task!
abolFazl
یکشنبه 1 فروردین 1389 02:12 ق.ظ
MattHardy.blogFa.com اپدیت شد با دانلود ورودی John Morrison

حتما بیا منتظرتم
abolFazl
یکشنبه 1 فروردین 1389 01:04 ق.ظ
SasyMusic.blogFa.com اپدیت شد با موزیک فاز بد از Hossein Tohi

حتما بیا منتظرتم
فرشید
شنبه 29 اسفند 1388 03:15 ب.ظ
سلام بهرنگ جان با اخرین پست سال 88 اپم.لینكامم مستقیم كردم دیگه همه راحت دانلود كنن
سام
چهارشنبه 26 اسفند 1388 01:10 ق.ظ
سلام دوست گلمخواستم برای درباره الی پیام بذارم ولی هرچی وایسادم باز نشد خیلی صحنه های توپی بود دستت درد نکنهموفق باشی
سام
دوشنبه 24 اسفند 1388 05:57 ب.ظ
سلام دوست گلمخیلی وبلاگ قشنگی داری.من تازه پیداش کردم واز خوندن مطالبش کلی کیف کردم من نمیدونستم که شبنم قلی خانی هم مینویسه ولی حالا به لطف تو دوست عزیز فهمیدم.بازم به فعالیتات ادامه بده حتما موفق میشی تا بعدموفق باشی
فرشید
دوشنبه 24 اسفند 1388 04:13 ب.ظ
سلام بهرنگ جان شرمنده دیر متوجه آپت شدم و 4 روزی نبودم الانم اومئم برای آپم خبرت كنم فهمیدم اپ كردی .منو ببخش دوست خوبم .
نمی دونستم شبنم قلی خانی هم پس می نویسه .صفحرو سیو می كنم میرم میخونم .با اهنگ جدید داریوش به روزم.بازم اگه نتونستی دانلود كنی خبرم كن تا برات بازن آپش كنم یا علی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر